خاطرات جهادگر خستگی ناپذیر، آزاده سرافراز حاج مرتضی تحسینی-قسمت هشتم

شیر به جای دوغ
بچه ها نیاز به کمک و مراقبت داشتند. عوامل بیمارستان به مجروحین نمی رسیدند. طاقت دیدن این وضعیت را نداشتم. با خود گفتم هر طور شده باید بلند شوم و به بچه ها کمک کنم! به سختی توانستم بایستم ولی توان راه رفتن نداشتم و با کوچکترین حرکتی به زمین می افتادم! به همین خاطر ویلچری در آن جا بود. برداشته، از دسته های آن می گرفتم و به کمک آن راه می رفتم و وسایل مورد نیاز مجروحین را با آن حمل می کردم و غذایشان را می دادم. به این طریق سعی داشتم به اسرای مجروح کمک کنم و در بالا بردن روحیه ی آنها سهیم باشم. علی یکی از بچه های دوست داشتنی اصفهان بود که ترکش به سمت چپ جمجمه اش خورده بود و دائما هذیان می گفت! قاطی که می کرد، برایش مهم نبود که چه کسی در کنارش هست! گاهی در حضور رئیس بیمارستان و دیگر کارکنان، شروع به فحش و ناسزاگویی به صدام می کرد! یک روز برای نهار گوشت سرخ شده داده بودند. ساندویچش کردم و به او دادم. خوشش آمده بود. سرش را تکان داد و گفت: آهان! ساندویچ خوبه. مرتضی یه دوغ هم بهم بده. گفتم: علی جون به روی چشم الان میارم.
من سهمیه ی شیرم را نمی خوردم. یخچالی هم برای خنک نگه داشتن شیر وجود نداشت! یخ را دور لیوان می گذاشتم، خنک که می شد، به بچه های مجروح می دادم تا کمبود نداشته باشند. شیر را به او دادم و گفتم: علی جون بیا دوغ. با خوشحالی گرفت. بیشتر از نصفش را خورده بود که لیوان را پایین آورد و گفت: این که شیره ! گفتم: اَه! اشتباه شده ببخشید ! الان عوضش می کنم. دوباره رفتم! یه لیوان شیر پرکردم و با کمی معطلی برگشتم تا غذایش را خوب خورده باشد. همین که مقداری نوش جان کرد، دوباره لیوان را پایین آورد. نگاهی به آن کرد وگفت: اینم که دوغ نیست! گفتم: علی جون پس حتما تموم شده! به این طریق خواستم علی مقداری شیر بخورد تا شاید زودتر حالش خوب شود.. ا یکی از اسرا در گوشه ای از سالن بستری بود. بچه ها می گفتند: اصلا نفسش بالا نمی آید! رفتم بالای سرش، به سختی نفس می کشید. گوشم را که نزدیک دهانش کردم ، از دم و بازدمش فقط صدای فِس فِس شنیده می شد. پرسیدم: اسمت ِچیه؟! به سختی و با بی حالی گفت: هادی! گفتم: حالت چطوره؟! به آرامی جواب داد: الحمدالله. اسمش هادی بشارتی (از بچه های رشت ) بود. ترکش به سرش خورده و بخشی از استخوان جمجمه ی چپش را برده بود. آن طور که می گفتند در اردوگاه با نگهبان عراقی درگیر می شود و او هم قفل در را محکم به قسمت آسیب دیده ی سر هادی می کوبد. بیهوش می شود و می آورند بیمارستان. چیزی نمی توانست بخورد و فقط با سرم زنده بود!
در همین رسیدگی ها به اسرای مجروح بود که یکی از بچه ها به نام حسین مینایی( از بچه های مشهد) ِبه من گفت: مرتضی به هادی هم برس و بهش کمی آش (شوربا) بده! گفتم: آخه چطوری؟! اون که با مرده فرقی نداره! گفت: تو بده کاریت نباشه! در ضمن، آش که می دی دعا هم براش بخون.
از آن روز به بعد تا وقتی که از بیمارستان مرخص شوم یکی از کارهایم شده بود مراقبت از هادی! غذایش را می دادم، سوار ویلچر کرده و در محوطه می گرداندم و سایر امورات شخصی اش را هم انجام می دادم. مجروحی قطع نخاعی بود که قادر به کنترل ادرار و قضای حاجتش نبود. عوامل بیمارستان هم توجهی به حال او نداشتند. روزی چند نفر از بچه های مجروح به من گفتند: مرتضی تو می تونی تمیزش کنی؟
- گفتم: پس چی که می تونم!
- یعنی دستت رو می زنی ...؟!
- چرا که نه! این وظیفه ی منه!
بعد دو نفر از بچه ها بالای تخت رفتند و پاهایش را که نگه داشتند، با دستمالی شروع به پاک کردن او و بسترش کردم. پارچه ی تمیزی هم زیرش انداختیم. کارمان که تمام شد دیدم زار زار گریه می کند. دلداریش دادم و گفتم: گریه نداره که! وظیفه ی همه مونه هرچی از دستمون بر میاد برا همدیگه انجام بدیم! اگه همین اتفاق به من افتاده بود تو انجام نمی دادی؟ جواب داد: چرا! گفتم: والسلام! تموم شد. الان تو مجروحی و وظیفه ی منه که کمکت کنم.
مجروح دیگری هم بود با زخم های زیاد، تمام زخم هایش عفونت کرده بود و به شدت تب داشت. دکتر بیمارستان گفت: باید تبش را پایین بیاورید تا صبح عملش ِکنیم وگرنه خواهد مرد! چند نفری، از سر شب تا صبح پارچه ای را خیس کرده و به تمام اعضای بدنش کشیدیم ولی تبش پایین نیامد که نیامد! بنده خدا که از شدت تب می سوخت، یک لحظه بلند شد و باعجله به سمت حمام حرکت کرد و با لباس زیر دوش رفت! متأسفانه نتوانستیم برایش کاری انجام بدهیم و در بیمارستان به شهادت رسید.

اشتراک این مطلب

K2_AUTHOR

کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

تاریخچه ی تشکیل کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

کانون سنگر سازان بی سنگر استان زنجان در تاریخ 10/9/88 تحت شماره 368

به ثبت رسیده و نهادی است فرهنگی و صنفی و وابسته به کانون سنگرسازان

بی سنگر مرکز می باشد ، که در راستای اهداف انقلاب و گرامیداشت یاد و

خاطره ی شهدای جهادگر و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس پشتیبانی و

مهندسی جنگ جهاد سازندگی ( پ . م . ج .ج ) به عنوان ضلع سوم جنگ در

هشت سال دفاع مقدس که امام راحل (ره) آنان را به لقب سنگرسازان بی

سنگر مفتخر فرمودند، و حمایت از ایثارگران جهاد و خانواده های ایشان در

استانزنجان فعالیتمی نماید . کلیه ی  فعالیت های کانون استان زنجان غیر

سیاسی ، غیر انتفاعیو غیر دولتی بوده و با رعایت کامل قوانین و مقررات

جمهوری اسلامیایران و آیین نامه ی اجرایی تأسیس و فعالیت سازمان های

مردم نهاد ، موضوع تصویب نامه ی شماره 27862/ ت 31281 / هـ  مورخ

8/5/1384 هیأت وزیران و اساسنامه ی کانون خواهد بود.

مرکز کانون استان زنجان ، در شهر زنجان واقع در زنجان- زیباشهر فاز 2 –بالاتر

از خیابان امید  می باشد و ارکان کانون استان زنجان با تابعیت جمهوری

اسلامی ایران و مفاد اساسنامه و مقررات اعلام می دارند که به نام کانون

استان زنجان،حق فعالیت سیاسی له یا علیه احزاب و گروه های سیاسی را

نخواهندداشت،ضمناً مدت فعالیت کانون استان زنجان از تاریخ تأسیس نامحدود

خواهد بود .

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

درباره ی کانون

تشکل (سازمان) مردم‌نهاد «کانـون سنگرسازان بی‌سنگر»، در سال 1383 با همت هیأت‌امنای آن که متشکل از «347» نفر از فرماندهان و باسابقه‌ترین نیروهای عملیاتی و ستادی «6» قرارگاه (لشگر)، «14» تیپ و «69» گردان مهندسی رزمی و پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی در دوران دفاع مقدس ـ از سراسر کشور ـ بودند، تأسیس گردید و باعث شد این نیروها مجدداً گرد هم آیند.

 

با این اوصاف، «کانـون سنگرسازان بی‌سنگر» مؤسسه‌ای فرهنگی ـ صنفی در راستای اهداف انقلاب اسلامی است که به منظور حفظ انسجام نیروهای پ.م.ج.ج، تلاش در جهت ادامة راه شهدای جهاد، حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، گرامیداشت یاد و خاطرة شهدای جهادگر و ایثارگران سازمان پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد (پ.م.ج.ج) در هشت سال دفاع مقدس، حمایت از ایثارگران جهاد و خانواده‌های ایشان و ترویج فعالیت‌های فرهنگی، علمی و تخصصی این عزیزان، تأسیس شده و فعالیت می‌نماید.

آخرین مطالب

عضویت در خبرنامه

کاربر گرامی؛ لطفا برای اطلاع از فراخوان‏ ها و اطلاعیه های کانون سنگرسازان بی سنگر عضو شوید.