کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

تاریخچه ی تشکیل کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

کانون سنگر سازان بی سنگر استان زنجان در تاریخ 10/9/88 تحت شماره 368

به ثبت رسیده و نهادی است فرهنگی و صنفی و وابسته به کانون سنگرسازان

بی سنگر مرکز می باشد ، که در راستای اهداف انقلاب و گرامیداشت یاد و

خاطره ی شهدای جهادگر و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس پشتیبانی و

مهندسی جنگ جهاد سازندگی ( پ . م . ج .ج ) به عنوان ضلع سوم جنگ در

هشت سال دفاع مقدس که امام راحل (ره) آنان را به لقب سنگرسازان بی

سنگر مفتخر فرمودند، و حمایت از ایثارگران جهاد و خانواده های ایشان در

استانزنجان فعالیتمی نماید . کلیه ی  فعالیت های کانون استان زنجان غیر

سیاسی ، غیر انتفاعیو غیر دولتی بوده و با رعایت کامل قوانین و مقررات

جمهوری اسلامیایران و آیین نامه ی اجرایی تأسیس و فعالیت سازمان های

مردم نهاد ، موضوع تصویب نامه ی شماره 27862/ ت 31281 / هـ  مورخ

8/5/1384 هیأت وزیران و اساسنامه ی کانون خواهد بود.

مرکز کانون استان زنجان ، در شهر زنجان واقع در زنجان- زیباشهر فاز 2 –بالاتر

از خیابان امید  می باشد و ارکان کانون استان زنجان با تابعیت جمهوری

اسلامی ایران و مفاد اساسنامه و مقررات اعلام می دارند که به نام کانون

استان زنجان،حق فعالیت سیاسی له یا علیه احزاب و گروه های سیاسی را

نخواهندداشت،ضمناً مدت فعالیت کانون استان زنجان از تاریخ تأسیس نامحدود

خواهد بود .

?مختصری در مورد اردوگاه عنبر(کمپ 8)?کمپ هشت
اردوگاه عنبر، دومین اردوگاه تأسیس شده در شهر رمادی، واقع در استان الانبار و سومین اردوگاه تأسیس شده برای اسرای ایرانی بود. این اردوگاه که نزدیک مرز اردن قرار داشت، قبلا به عنوان یک پادگان نظامی و محلی برای تعمیر تانک های عراقی استفاده می شد. بعد از اردوگاه 6 رمادی در تاریخ 60/6/17 با ورود تعدادی ازافسران که حدود یک سال پیش به اسارت درآمده بودند، تأسیس شد. بعثی ها اردوگاه 6 رمادی را به جهت این که در شهر رمادی قرار داشت، اردوگاه رمادی خواندند. پس از تأسیس اردوگاه عنبر برای تفکیک این اردوگاه از اردوگاه رمادی آن را الانبار نامیدند. اما به دلیل اشتباه در تلفظ لاتینی این کلمه، در بین اسرا به عنبر مشهور شد. پس از بازدید نمایندگان صلیب سرخ از اردوگاه ها و نامگذاری آن ها، این اردوگاه به کمپ هشت نامگذاری شد. این اردوگاه که مساحتی درحدود 15000 متر مربع با 1500 نفر اسیر داشت، دور تا دور آن را سیم خاردارهایی به صورت حلقوی و افقی با مانع و به عرض 15 الی 17 متر و ارتفاع حدود 160 سانتی متر احاطه کرده بود و عبور از آن را غیر ممکن می نمود (موانع طوری بود که حتی گربه به سختی می توانست از آن عبور کند) و در سال های بعد نیز قبل از سیم خاردارها، فنسی به ارتفاع 5/3 متر نصب کردند که برای ما هم خوب شده بود وهنگام بازی فوتبال مانع از ورود توپ به داخل سیم خاردارها می شد. اردوگاه عنبر مانند سایر اردوگاه های منطقه ی رمادی از سه بخش تشکیل می شد که هر بخش را قاطع می گفتند. هر قاطع دو طبقه داشت که درهرطبقه چهارآسایشگاه به نام قاعة به طول تقریبی 17 متر و عرض 5/5 متر بود. آسایشگاه های طیقه دوم قاطع 1، در اختیار خلبانان، افسران و درجه داران ارتشی بود. قاطع 2 تماما بسیجی، پاسدار(پاسدارانی که به اسارت بعثی ها درآمده بودند خود را به عنوان بسیجی معرفی می کردند) و سرباز بودند و قاطع 3، ترکیبی از بسیجی، پاسدار، سرباز، ارتشی و افراد غیرنظامی (غیر نظامی ها اوایل جنگ از استان های کردستان، کرمانشاه و خوزستان به اسارت درآمده بودند) بود. در هر آسایشگاه بین 55 تا 65 نفر زندگی می کردند که سهم هر کدام، به عرض، مساحتی به اندازه ی دو موزائیک ( ابعاد هر موزاییک 20*20 سانتی متر مربع بود) جا بود. از عرض شانه هم کمتر می شد و می بایست به پهلو می خوابیدیم. بنابراین از هر چند نفر یکی در وسط آسایشگاه می خوابد تا دیگران راحت تر بخوابند و این مساحت کوچک محل نماز خواندن، قرآن و دعا خواندن، غذا خوردن، نشستن، خوابیدن و ... بود و از ساعت 5 بعدازظهر تا 7 صبح روز بعد در آن محبوس بودیم. اگرچه هر سه قاطع در یک اردوگاه قرار داشت، اما تردد بین قاطع ها و ارتباط اسرای هر قاطع با قاطع دیگر ممنوع بود و اسرا فقط می توانستند از دور همدیگر را ببینند ( به جز در شرایطی خاص با اجازه ی فرمانده اردوگاه مثل عید نوروز در حد چند ساعت). هر قاطع از دو تا سه سرباز و یک درجه دار اداره می شد. اطراف اردوگاه هم چند سرباز در حال نگهبانی بودند (دور تا دور اردوگاه و بیرون از سیم خاردارها برجک های نگهبانی که چند نورافکن قوی اطراف آن نصب شده بود قرارداشت که در هر کدام یک نگهبان بود که ازهرچهار ساعت جابجا می شدند).

 ورود به اردوگاه عنبر

بعد از بیست وسه روز که در تموز بودم، به من و چند نفر از اسرا گفتند: شماها تقریباً حالتون بهتر شده و باید به اردوگاه منتقل شوید. هادی که هنوز بهبودی کامل حاصل نکرده بود خیلی از این قضیه ناراحت بود و بی قراری می کرد. دل کندن از هادی و سایر بچه ها که دیگر به آن ها خوکرده بودم، برای من هم کار خیلی سختی بود. اما اختیارمان دست دشمن بود و باید می رفتیم. هادی که گریه می کرد، گفت: مرتضی اگه تو بری من می میرم! دلداریش دادم و گفتم: هادی جون کسی که تو رو نگه می داره خداست، من چیکارم! توکلت به خدا باشه. ان شاء الله خوب می شی و به اردوگاه برمی گردی. عاقبت وقت رفتن فرارسید. ما را سوار بر یک اتوبوس ماکروس قدیمی که صدای مخصوص و آزار دهنده ای داشت، کردند و به راه افتادیم. پس از طی چند کیلومتر راه، به اردوگاه رسیدیم. پیاده که شدیم ما را از ورودی اردوگاه که دو طرفش سیم خاردار بود رد کردند. تونل مرگ برای مجروحین یا حداقل برای ما اجرا نشد. ما را بردند به سوی حمام. لباس هایمان را کندند و بردنمان زیر دوش. اسرای خادم ایرانی شروع کردند به شستن ما. چه لذتی داشت آب سرد بر بدنم که چند ماه آب به خود ندیده بود. سبک شده بودم. بعد دشداشه های تمیز آوردند و تنمان کردند. افرادی را که نسبتاً سالم بودند به آسایشگاه بردند اما من و چند نفر دیگر که هنوز کامل خوب نشده بودیم و باید تحت مراقبت قرار می گرفتیم را به درمانگاه اردوگاه بردند که به آن مستشفی می گفتند. دکترها و بچه های خادم ایرانی آمدند به استقبالمان! از جمله آقایان: دکتر مجید جلالوند، حسین افراسیابی، محمدحسین قماشچی، فرج رحیمی، علیرضا محمدی و ... .
بعدِ پانزده، بیست روز که در درمانگاه نگه ام داشتند. دکتر مجید گفت: مرتضی تو دیگه خوب شدی برو به آسایشگاه ولی یادت باشه روزی یه بار بیایی این جا تا پانسمانت رو عوض کنم.
چون کمی محاسن روی صورت داشتم و هیکلم نسبت به بقیه درشت بود، به همین خاطر مرا به آسایشگاه هفده ( عراقی ها اسرای آسایشگاه 17 را حرس خمینی یعنی پاسداران خمینی می گفتند) فرستادند تا سرآغاز یک زندگی جدید را در اردوگاه عنبر تجربه کنم.

صورتجلسه  برندگان مسابقه ی برگی از اسارت ویژه هفته دفاع مقدس

کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

با نظر به برگزاری مسابقه ی برگی از اسارت به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس در صفحات مجازی این کانون و با توجه به مهلت پاسخگویی سوال مسابقه از طریق ارسال پیامک ،تلگرام و اینستاگرام تا تاریخ 98/8/8، از میان شرکت کنندگان آقایان محمد مسعود خطیبی ،معرفت اله بیگدلی و علی رضائیان پاسخ صحیح را ارسال و  برنده مبلغ 3.000.000 ریال وجه نقد گردیدند.

سوالات مسابقه :

  • آزاده جهادگر حاج مرتضی تحسینی از چه زمانی وارد جهاد شدند؟
  • جهادگر خستگی ناپذیر حاج مرتضی تحسینی با شروع جنگ تحمیلی به همراه چه کسانی از سوی جهاد سازندگی به مناطق جنگی اعزام شد ؟
  • حاج مرتضی تحسینی در چه تاریخی و عملیاتی به اسارت دشمن بعثی درآمد؟

پاسخ سوالات :

1- آزاده ی جانباز سر افراز حاج مرتضی تحسینی تابستان 58 وارد جهاد سازندگی شده اند.    

2- با شروع جنگ تحمیلی  از طریق روابط عمومی جهاد سازندگی با تیپ 2 زرهی به همراه سالار عالمی و رضا جاویدان عازم منطقه شده اند .                                                                                           

3-در تاریخ دوم فروردین 61 در عملیات فتح المبین  در اثر زخمی شدن به اسارت دشمن در آمده اند.

شیر به جای دوغ
بچه ها نیاز به کمک و مراقبت داشتند. عوامل بیمارستان به مجروحین نمی رسیدند. طاقت دیدن این وضعیت را نداشتم. با خود گفتم هر طور شده باید بلند شوم و به بچه ها کمک کنم! به سختی توانستم بایستم ولی توان راه رفتن نداشتم و با کوچکترین حرکتی به زمین می افتادم! به همین خاطر ویلچری در آن جا بود. برداشته، از دسته های آن می گرفتم و به کمک آن راه می رفتم و وسایل مورد نیاز مجروحین را با آن حمل می کردم و غذایشان را می دادم. به این طریق سعی داشتم به اسرای مجروح کمک کنم و در بالا بردن روحیه ی آنها سهیم باشم. علی یکی از بچه های دوست داشتنی اصفهان بود که ترکش به سمت چپ جمجمه اش خورده بود و دائما هذیان می گفت! قاطی که می کرد، برایش مهم نبود که چه کسی در کنارش هست! گاهی در حضور رئیس بیمارستان و دیگر کارکنان، شروع به فحش و ناسزاگویی به صدام می کرد! یک روز برای نهار گوشت سرخ شده داده بودند. ساندویچش کردم و به او دادم. خوشش آمده بود. سرش را تکان داد و گفت: آهان! ساندویچ خوبه. مرتضی یه دوغ هم بهم بده. گفتم: علی جون به روی چشم الان میارم.
من سهمیه ی شیرم را نمی خوردم. یخچالی هم برای خنک نگه داشتن شیر وجود نداشت! یخ را دور لیوان می گذاشتم، خنک که می شد، به بچه های مجروح می دادم تا کمبود نداشته باشند. شیر را به او دادم و گفتم: علی جون بیا دوغ. با خوشحالی گرفت. بیشتر از نصفش را خورده بود که لیوان را پایین آورد و گفت: این که شیره ! گفتم: اَه! اشتباه شده ببخشید ! الان عوضش می کنم. دوباره رفتم! یه لیوان شیر پرکردم و با کمی معطلی برگشتم تا غذایش را خوب خورده باشد. همین که مقداری نوش جان کرد، دوباره لیوان را پایین آورد. نگاهی به آن کرد وگفت: اینم که دوغ نیست! گفتم: علی جون پس حتما تموم شده! به این طریق خواستم علی مقداری شیر بخورد تا شاید زودتر حالش خوب شود.. ا یکی از اسرا در گوشه ای از سالن بستری بود. بچه ها می گفتند: اصلا نفسش بالا نمی آید! رفتم بالای سرش، به سختی نفس می کشید. گوشم را که نزدیک دهانش کردم ، از دم و بازدمش فقط صدای فِس فِس شنیده می شد. پرسیدم: اسمت ِچیه؟! به سختی و با بی حالی گفت: هادی! گفتم: حالت چطوره؟! به آرامی جواب داد: الحمدالله. اسمش هادی بشارتی (از بچه های رشت ) بود. ترکش به سرش خورده و بخشی از استخوان جمجمه ی چپش را برده بود. آن طور که می گفتند در اردوگاه با نگهبان عراقی درگیر می شود و او هم قفل در را محکم به قسمت آسیب دیده ی سر هادی می کوبد. بیهوش می شود و می آورند بیمارستان. چیزی نمی توانست بخورد و فقط با سرم زنده بود!
در همین رسیدگی ها به اسرای مجروح بود که یکی از بچه ها به نام حسین مینایی( از بچه های مشهد) ِبه من گفت: مرتضی به هادی هم برس و بهش کمی آش (شوربا) بده! گفتم: آخه چطوری؟! اون که با مرده فرقی نداره! گفت: تو بده کاریت نباشه! در ضمن، آش که می دی دعا هم براش بخون.
از آن روز به بعد تا وقتی که از بیمارستان مرخص شوم یکی از کارهایم شده بود مراقبت از هادی! غذایش را می دادم، سوار ویلچر کرده و در محوطه می گرداندم و سایر امورات شخصی اش را هم انجام می دادم. مجروحی قطع نخاعی بود که قادر به کنترل ادرار و قضای حاجتش نبود. عوامل بیمارستان هم توجهی به حال او نداشتند. روزی چند نفر از بچه های مجروح به من گفتند: مرتضی تو می تونی تمیزش کنی؟
- گفتم: پس چی که می تونم!
- یعنی دستت رو می زنی ...؟!
- چرا که نه! این وظیفه ی منه!
بعد دو نفر از بچه ها بالای تخت رفتند و پاهایش را که نگه داشتند، با دستمالی شروع به پاک کردن او و بسترش کردم. پارچه ی تمیزی هم زیرش انداختیم. کارمان که تمام شد دیدم زار زار گریه می کند. دلداریش دادم و گفتم: گریه نداره که! وظیفه ی همه مونه هرچی از دستمون بر میاد برا همدیگه انجام بدیم! اگه همین اتفاق به من افتاده بود تو انجام نمی دادی؟ جواب داد: چرا! گفتم: والسلام! تموم شد. الان تو مجروحی و وظیفه ی منه که کمکت کنم.
مجروح دیگری هم بود با زخم های زیاد، تمام زخم هایش عفونت کرده بود و به شدت تب داشت. دکتر بیمارستان گفت: باید تبش را پایین بیاورید تا صبح عملش ِکنیم وگرنه خواهد مرد! چند نفری، از سر شب تا صبح پارچه ای را خیس کرده و به تمام اعضای بدنش کشیدیم ولی تبش پایین نیامد که نیامد! بنده خدا که از شدت تب می سوخت، یک لحظه بلند شد و باعجله به سمت حمام حرکت کرد و با لباس زیر دوش رفت! متأسفانه نتوانستیم برایش کاری انجام بدهیم و در بیمارستان به شهادت رسید.

کانون سنگر سازان بي سنگر استان زنجان ميعادگاه شير مرداني ست که رشادت‌های آنان در 8 سال دفاع مقدس به گوش جهانيان رسيده است . در اينجا کم نداريم مرداني را که هنوز هم در برابر سختی‌ها کم نمی‌آورند و باز هم براي درخشيدن تلاش می‌کنند.

روز کوهنورد بهانه برای صحبت از دلیر مرد 74 ساله است که تحسين همگان را برانگيخت و در ميان ناباوري ها به قله‌ی 6 هزار و 654 متري مراپيک صعود کرد.

از مجروح شدنش می‌گوید:

"سال 60 به عنوان کارگر فني به جبهه رفتم، سيار بودم و هر هفته سر از يک منطقه در می‌آوردم ، آخرين منطقه اي که در آن حضور داشتم منطقه‌ی دشت عباس بود .

شب حمله به همراه دو نفر ديگر در دشت عباس بوديم ، می‌خواستیم جلو برويم دست خالي بوديم و اسلحه اي نداشتيم از طرفي فرمانده هم اجازه نمی‌داد و می‌گفت :شما به عنوان کارگر فني اينجا هستيد . بعد از کلي خواهش اجازه داد برويم و چهار اسير را به پشت جبهه منتقل کنيم.

اسيرها 2 کيلومتر جلوتر از امامزاده دشت عباس بودند ، حرکت کرديم وقتي که رسيديم ديديم چهار نفر اسلحه به دست کنار سنگر ایستاده‌اند و دو نفر هم بر زمين نشسته‌اند، به دوستم گفتم : عباس آقا ! وايستا فکر کنم این‌ها اسير هستند.از تويوتا پياده شدم و پرسيدم : برادر اسيرهاي عراقي اينجا هستند؟ گفتند : ها !!! و ما را به رگبار بستند ، همين که خواستم در ماشين را باز کنم و بنشينم راننده با سرعت ماشين را راند و من از ماشين پرت شدم و جا ماندم و هر 6 عراقي شروع کردند به تيراندازي سمت من.

کنار جاده روي شکم دراز کشيدم و اولين تير به دست راستم اصابت کرد ، دومي به دست چپم ، در همان لحظه پسر 2 ساله‌ام روح الله جلوي چشمانم ظاهر شد از من پرسيد تير خورده اي ؟ گفتم :آري ، عراقی‌ها دو باره به سمت من تيراندازي کردند و 2 تير ديگر به دست راستم اصابت کرد، به ضرب گلوله بالا و پايين می‌پریدم و آن‌ها خيال کردند که من مرده‌ام.

در آن لحظه خودم را در بهشت احساس کردم و بسيار خوشحال بودم چون می‌دانستم که اگر کسي در جبهه شهيد شود به بهشت خواهد رفت در همين حين بود که تصور کردم تيري به قلبم و تيري به سرم زدند انگار مرگ خودم را به چشم ديدم ، گفتم ديگر از عراقی‌ها خبري نيست ، بلند شدم و نشستم که دوباره صداي تيراندازي بلند شد پس از چند دقيقه با شنيدن صداي موتور گويا از بالا به پايين افتادم ، آن موقع بود که متوجه شدم شهيد نشده‌ام و من را به بيمارستان انتقال دادند.

پس از يک ماه از بيمارستان مرخص شدم دیده‌بان يک نفر را به خانه ما فرستاده بود که جويا شود با آن همه تيري که به من اصابت کرده بود چطور زنده مانده‌ام ، من هم به وي تعريف کردم که چه اتفاقي افتاد و از 24 تيري که به سمت من شليک شده بود فقط 3 تير به من اصابت کرد و بقيه ميهمان لباس‌هایم شده بودند".

آقای فرهاد اسکندري که قبل از شروع جنگ، صافکار ماشین بوده است بعد از مجروح شدنش تا 11 سال نتوانست از دست چپ خود استفاده کند  و بعد از آن بود که تصمیم گرفت ورزش کند تا هم وقتش پر شود و هم سلامتی‌اش را باز يابد.

اکنون 15 سال است که او کوه نوردي می‌کند و دماوند، سهند، سبلان، علم‌کوه مازندران و بیشتر قله‌های بلند کشور توسط این جانباز سنگر ساز بي سنگر فتح شده‌اند. او 4 بار قله‌های آرارات، کاشکار و سبحان در ترکیه و دو بار هم قله آراگاس در قزاقستان را فتح کرده است.

محمدحسن نجاریان مربی آقای اسکندری که در صعود به قله مراپیک او را همراهی کرده است درباره ایشان  مي گويد:"سال ها است که با هم تمرین می‌کنیم و بیشتر کوه‌های ایران را با هم صعود کرده‌ایم. من از کوهنوردی با آقای اسکندری خیلی لذت می‌برم. برای همین در بیشتر موارد سعی می‌کنم که با هم کوهنوردی کنیم".

مردي که با وجود مجروحيت پا به مرتفع‌ترین مکان‌های دنيا می‌گذارد و  نمايشگاه جالبي از فتوحاتش گرد آمده است ، عکس هايي يادگاري از بلندترين مکان هاي دنيا و گواهينامه هايي که صعود او را تصديق مي کنند ؛ تا به همگان نشان دهد که اين زخم‌ها براي از پا درآوردن فردي که زير تير هاي مستقيم دشمن براي پايداري ميهن خويش تلاش می‌کند و امام راحل به او و دوستانش لقب سنگر سازان بي سنگر را نهاده ، کاملاً بي ثمر است.

در راستای اهداف کانون
برنامه دیدار: سرزمین پاک ایران بیش از هر جای دیگر، مفتخر به داشتن ارزش‌های والا و اصیلی است که نمونه‌ی آن را در کمتر جایی می‌توان یافت."فرهنگ ایثار و شهادت" یکی از این ارزش‌ها است که با تاریخ این سرزمین شکل گرفته و از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده است.
در این بین تکریم این ایثارگری‌ها و از خودگذشتگی ها امری ضروری ست تا بتوان مرام سنگر سازان، این ایثارگران خدوم را سینه به سینه به نسل‌های بعد انتقال داد که به همین جهت در اهداف کانون سنگر سازان بی سنگر برنامه‌ی دیدار نهادینه شده است.
دیدار یکی از برنامه های مهم کانون سنگر سازان بی سنگر استان زنجان می‌باشد که با اهداف معین و مشخصی اجرا می‌شود. کانون استان زنجان در سال 98 اهتمام کامل بر اجرای برنامه دیدار دارد و همانگونه که مشخص است ،برنامه ی دیدار در برگیرنده ی برخی از اهداف برنامه های ادامه ی راه ،حفظ یاد و حمایت است.
یعنی کانون تصمیم دارد تا با اجرای برنامه ی دیدار بتواند یاد سنگرسازان بی سنگر را حفظ و با تجدید خاطره ای از آنان در راستای ادامه راهشان تلاش نموده و تا حد امکان و بضاعت کانون برنامه هایی برای حمایت آنان در نظر بگیرد.
بی شک امروز آنچه از عزت و اقتدار و امنیت نصیب ایران اسلامی شده است ، مرهون تلاش ، ایثارگری و جانفشانی زنان و مردان غیور ایران زمین است که در دوران دفاع مقدس در برابر دنیای کفر و استکبار سینه سپر کردند و در این راه حتی از بذل جان خویش هم دریغ نکردند.
خانواده های معظم شهدا، آزادگان سرافراز ،جانبازان گرانقدر و سنگرسازان بی سنگر از بزرگترین سرمایه های معنوی این کشور هستند و یاد آنان اشاعه ارزش های ایثار و پایداری در جامعه محسوب می شود. در این راستا برنامه ی دیدار با آنان، ادای دین به ارزش های والای انسانی می باشد.
به همین منظور اعضای محترم هیات امنا ،هیات مدیره و مدیر عامل کانون استان دیدارهایی از خانواده های گرانقدر شهدا،جانبازان معزز ،اعضای محترم کانون استان و خانواده های محترم سنگرسازان بی سنگر متوفی بعمل می آورند . 

حدود چهل وپنج روز از حضورم در بیمارستان الرشید می گذشت که گفتند: حالت نسبتا رو به بهبودیه و باید به بیمارستان دیگه ای انتقال پیدا کنی. بعد فرستادنم به بیمارستان تموز، در نزدیکی های اردوگاه عنبر. آن جا هم دارای خصوصیاتی بود. سالن بزرگی که در وسط یک ورودی داشت و آن را به دو قسمت غربی و شرقی تقسیم کرده بود. در هر سالن بالای سی نفر اسیر مجروح تحت درمان بودند. اطراف بیمارستان با تور آلومینیومی پوشیده شده بود و یک نگهبان عراقی هم بیرون از آن در حال کشیک دادن بود. هربار بچه های سیگاری که تعدادشان هم خیلی کم بود، از نگهبان سیگار می خواستند، او مرمی گلوله را در می آورد و دوباره گلوله را می گذاشت سرجایش و جلوی تور می گرفت و شلیک می کرد. تور که سوراخ می شد از داخل آن به بچه ها سیگار می رساند! به همین خاطر همیشه تورهای دور بیمارستان سوراخ سوراخ بود! در ابتدا که وارد بیمارستان شدم زخمهایم را پانسمان کردند و هر روز به من سه پنی سیلین یک میلیون ودویست می زدند. در آن جا یک فرد عراقی بود که اول به عنوان نظافت چی و جاروکش در بیمارستان کار می کرد که بعدا شده بود تزریقات چی! وقتی آمپولی به یکی می زد دوباره آن سرنگ را برای مجروح دیگری استفاده می کرد! یک روز به یکی از اسرا خواست آمپول بزند، بدون این که از آب مقطر استفاده کند سوزن سرنگ را به شیشه ی حاوی پودر فرو کرد! حتی پلمپ آلومینیومی در شیشه را هم درنیاورده بود! هر چه سعی کرد پودر وارد سرنگ شود، نشد. چون آمپول زدن بلد بودم، با دیدن این صحنه ها، طاقتم طاق شد. با عصبانیت داد زدم، آهای گوساله این چه وضعشه؟! متوجه حرفم نشد ولی فهمید که به  خاطر این کار او اعتراض می کنم. جواب داد: به تو مربوط نیست! وقتی دیدم انسان نفهم و کودنی است، به بچه ها گفتم: بچه ها هیچ کی آمپول نزنه! اگه هم خواست بزنه، بگید به پنی سیلین حساسیت داریم. بچه ها هم حرفم را گوش دادند و مانع آمپول زدنش شدند.

یک جلد قرآن داشتیم که بچه ها هر روز آن را می خواندند و مونس اصلی آن ها شده بود. کارکنان بیمارستان یک روز صبح آمدند و قرآن را برداشتند و بردند! ما به کار آن ها اعتراض کردیم و داروهایمان را به نشانه ی اعتراض روی زمین ریختیم. به آن ها گفتیم:  اگه قرآن رو نیارید نه صبحونه می خوریم و نه داروهارو! گفتتد: اشکالی نداره،خب نخورید، مگه چه اتفاقی می افته؟ معاون بیمارستان که از ماجرا باخبر شده بود، وقتی علت را جویا شد، گفتیم:  به خاطر این که شما قرآن رو از اینجا بردید! گفت: چون دست شما نجسه!( منظورش این بود که شما محبوس و غیر عرب هستید و نباید به قرآن دست بزنید)نجسه؟! بله، نجسه! کجا نوشته شده؟ ما همه مسلمونیم! پس از کلی بحث و مشاجره، وقتی دید مقاومت نشان می دهیم و سر حرفمان هستیم، راهش را گرفت و رفت. بعد رئیس بیمارستان آمد. وقتی به او هم اعتراض کردیم و علت را گفتیم، در توجیه کارشان گفت: به خاطر اینکه دست شما خون آلوده و پاک نیست، خواستیم جلدش کنیم، بعد بیاریم. گفتیم: ما که همیشه برا قرآن خوندن وضو می گیریم! او که جواب قانع کننده ای نداشت گفت: قول می دم نیم ساعته بیارم! گفتیم: قرآن رو بیار،بعد! وقتی دید قبول نمی کنیم، گفت: شما صبحونه و داروهاتونو بخورید، به شرف و جانم قسم که نیم ساعته میارم! من برای این که او بیشتر از این پیش بچه ها خرد نشود، از آن ها خواهش کردم و گفتم: به خاطر من کوتاه بیایید، تضمین می کنم تا شب بیاره. در غیر این صورت دوباره اعتصاب می کنیم! چون من کمک حال بچه ها در بیمارستان بودم،آن ها از من حرف شنوی داشتند. گفتند: مرتضی به خاطر تو قبول می کنیم. بنابراین دست از اعتصاب کشیدند و داروهایشان را هم مصرف کردند. نیم ساعتی نگذشته بود که قرآن را آوردند. با خوشحالی گفتم: بچه ها دیدید میارند! ما یک قدم به جلو پیشروی کرده بودیم و علاوه بر خواندن قرآن، شب ها بعد از نماز مغرب و عشاء، دعای توسل و پنجشنبه ها دعای کمیل برگزار می کردیم. عوامل بیمارستان وقتی این ها را مشاهده کردند، گفتند: چه خبره؟! چرا دارید سر و صدا می کنید؟ این جا بیمارستانه. بیمارستان یعنی استراحتگاه! جای دعا خوندن که نیست! گفتیم: ما این طوری راحتیم. رئیس بیمارستان هم که دوست نداشت ماجرای قبلی تکرار بشه، بهشان گفت: کاری نداشته باشید، بذارید دعاشونو بخونند.

به دنبال اعتراضی که به بردن قرآن داشتیم، قضیه ی تزریقات چی را هم مطرح کردیم و گفتیم: تا وقتی یک تزریقات چی مخصوص نیارید ما آمپول نمی زنیم! مدتی بعد، اعتراضمان نتیجه داد و فردی را آوردند که در آمپول زدن ماهر بود ولی به طرز خیلی خشن و خطرناکی آمپول را فرو می برد! سرنگ را که آماده می کرد، به فاصله ی یک متری از فرد بیمار می ایستاد. چند دور سرنگ را در دستش می چرخاند و پرتابش می کرد. بعد سرنگ را فشار می داد. و ممکن بود مریض را دچار آسیب جدی کند. در مقابل آن دو آمپول زن، آشپزی داشتیم که شیعه بود. هر موقع غذایمان را می آورد، هنگام داخل شدن به اتاق، برای این که ما را خوشحال کند به عکس منحوس صدام که به دو طرف دیوار نصب شده بود نگاه می کرد و با لهجه ی عربی می گفت: سگ سگ سگ، گربه گربه گربه. یعنی او انسان نیست، سگ و گربه است! 

بیمارستان الرشید از بیمارستان العماره کمی بزرگتر و از لحاظ امکانات نیز وضعیت بهتری نسبت به آن داشت. قسمتی که ما بستری بودیم، یک حیاط و سه اتاق بود که در یک اتاق مجروحان جنگی ایرانی قرار داشتند، در اتاق کناری مان مجروحان عراقی و در سومی افرادی که دچار موج گرفتگی شده و یا احتمالا خود را به دیوانگی زده بودند بستری می شدند. یک مجروح عراقی که معلوم نبود دچار موج گرفتگی شده یا این که خودش را به دیوانگی زده است، کنار ما همیشه ساکت و آرام بود. سیگار می کشید و به ما هم تعارف می کرد. ولی وقتی به عراقی ها می رسید، دیوانه وار، داد و فریاد و پرخاشگری می کرد. حتی لخت می شد و شروع به دویدن می کرد. یک بار هم رادیو منافقین را گرفته بود و یک خواننده ی مبتذل زمان شاه در حال خوانندگی بود. برای دلداری و آرامش دادن به ما رادیو را پیشمان می آورد و می گفت: ایران، ایران! ما هم در جواب می گفتیم: ایران نیست. تو ایران از این آهنگ ها پخش نمی شه. یک دکتر شیعه ی عراقی در بیمارستان داشتیم که فرد خیلی مومن و پاکی بود وبه مجروحان ایرانی خیلی می رسید. همه به او احترام خاصی قائل بودیم. یک روز علی بلوکات که دستش تقریبا بهبود یافته بود و دیگر مشکلی نداشت ازاو پرسید: آقای دکتر من اگه بخوام فرار کنم از کجا باید برم؟ - دکتر انگشتش را روی بینی اش گذاشت و هیس کرد و گفت: ساکت باش! - علی گفت: چرا؟! - دکتر اطراف را پایید. وقتی مطمئن شد کسی نیست با فارسی دست و پا شکسته به آهستگی گفت: دیوار موش، موش، گوش! پیش اینا صحبت نکن! این جا هم که کنار کلید پنکه وایستادی ممکنه توش میکروفن جاگذاری کرده باشند! حرف نزن و بیا وسط سالن. - وقتی رفتند، دکتر گفت: حالا آروم بگو ببینم چی می گی؟ - گفت: از کجا می تونم فرار کنم؟ دکتر با خونسردی جواب داد: اولا بهت می گم، سعی نکن فرار کنی چون خدایی ناکرده ممکنه بگیرن و بکشنت. ثانیا اگه دوست داری فرارکنی از فلان جاها باید بری. اما تو باید پول و لباس و توان جسمی هم داشته باشی تا بتونی فرارکنی همین طوری که نمی شه دررفت! در ضمن خورد و خوراکتو از کجا می خوای تأمین کنی؟ علی وقتی حرف های معقول و ناصحانه ی دکتر را شنید از تصمیمی که گرفته بود منصرف شد. پانزده، بیست روزی از آمدنمان به بیمارستان الرشید می گذشت. به جز ما دو، سه نفر دیگر از مجروحان ایرانی هم بودند. دستان سیدجواد مستوری همچنان بی حس و بدون حرکت بود. ساعت دوازده ونیم ظهر درحال خوردن نهار بودیم که چند پزشک درجه دار ارتش عراق، داخل بخش که یک اتاق پنج نفره بود، شدند. یکی از آن ها وقتی سیدجواد را دید، پرسید: تو چرا غذا نمی خوری؟ جواب داد: دستهام حرکت نمی کنند! اینا بعد این که غذاشونو تموم کردند، بهم غذا می دن! دکتر سری تکان داد و گفت: آهان! پس این طور. بعد دست های او را گرفت و چند بار بالا، پایین کرد تا از بی حس بودن آن مطمئن شود. وضعیت جسمانی سید طوری بود که موهای صورتش را هم دیگران اصلاح می کردند و توان انجام هیچ کاری را نداشت. او را چند جا برای عکس و آزمایش بردند. چهار، پنج بار هم پزشکان مورد معالجه اش قرار دادند. همه به اتفاق می گفتند: چیزیش نیست دست ها سالمند، ولی چون دچار موج گرفتگی شده، دستانش قادر به حرکت نخواهد بود. به همین علت اسمش را در لیست تعویض اسرا نوشتند. به او گفتند: نهایتا تا بیست روز دیگر به ایران برخواهی گشت. اما رفتن سیدجواد یک ونیم سال طول کشید. زمانی که دستانش تقریبا بهبود یافته بود و می توانست کارهای شخصی اش را به تنهایی انجام دهد. ولی چون اسمش از طرف صلیب سرخ در لیست تعویض اسرا ثبت شده بود، به ایران رفت.

خاطرات جنگ، میراث گران‌بهای هشت سال حضور رزمندگان دلیر ما در صحنه‌های جنگ تحمیلی است، روایت ایثار و حماسه، حکایت دیرینی است که تکرار آن در تاریخ پر بار ایران،  آمیخته با خون است.

وظیفه حفظ و حراست از حماسه ها و ایثارگری های سنگرسازان بی سنگر در جنگ هشت ساله تحمیلی عراق علیه ایران بر عهده ی همگان است که میسر نمی شود مگر با روایت از آن ها.

گردان های پشتیبانی- مهندسی جنگ جهاد سازندگی در جنگ حماسه ها آفریدند، طوری که رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره)  فرمود : «نقش جهاد سازندگی در جنگ کمتر از نیروهای نظامی نبوده و نیست و این اقراریست مکرر از سوی فرماندهان ارتشی و سپاهی ما که اگر جهاد نبود پیروزی با این سرعت به دست نمی آمد. » امروز پاسداشت این حماسه آفرینی ها و نقل آن به آیندگان امری ضروریست ،زیرا ما به عدد رزمندگانی که در گردان مهندسی 22 ذوالفقار جنگ جهاد سازندگی استان زنجان حضور داشتند، می توانیم دریچه ای به جان فشانی ها، از خود گذشتگی ها ،ارزش ها و افتخارات ستاد پشتیبانی و مهندسی جنگ باز کنیم.

راضی شدن هر یک از رزمندگان  به بیان خاطرات حضورشان در صحنه‌های نبرد، در وهله‌ی اول به تصمیم خود فرد بستگی دارد. این‌که آیا او به این مرحله از یقین رسیده است که انتشار خاطرات وی می‌تواند گامی در جهت زنده نگه‌داشتن یاد و خاطرات دوران هشت سال دفاع مظلومانه‌ی ملت ایران باشد؟

ما زمان محدودی برای ثبت خاطرات دفاع مقدس داریم، تا چند سال دیگر رزمنده ای که مردان جنگ را دیده و  سختی های آن را چشیده باشد وجود نخواهد داشت، بنابراین خاطرات دسته اول امروز ، آن زمان خاطرات دسته دوم، سوم و چندم خواهند بود، خاطراتی که با واسطه از راویان یا شاهدان جنگ روایت می شود و کسی نیست تا صحت آن ها را اثبات کند.

آن زمان ما باید به کسانی مراجعه کنیم که جنگ را درک نکرده اند و صرفاً خاطرات شنیده یا خوانده از دیگران را نقل می کنند. و همین است که مقام معظم رهبری درباره آن تاکید می فرمایند : «خاطرات جنگ گنجی است که باید استخراج شود . اگر امروز این گنج استخراج نشود دیگر کسی غیر از ما نمی تواند آن را استخراج کند ، هر کسی که توان دارد باید گامی در این زمینه بردارد.»

ثبت و حفظ تاریخ مهندسی جنگ و انتقال آن به شکل درست و حقیقی به نسل های آینده وظیفه ای است که بر دوش هر یک از ایثارگران جهاد سنگینی می کند، زیرا علاوه بر جلوگیری از نابودی اسناد و آمار و مدارک پشتیبانی جنگ جهاد، نیاز است فرهنگ و ارزش های سنگرسازان بی سنگر معرفی و برجسته شود.

بیمارستان العماره

چند روز به دلیل خالی نبودن تخت، در یک گوشه ی بیمارستان العماره در روی زمین، بدون هیچ درمانی رها شده بودم. در تمام این مدت حالتی بین هوشیاری و بیهوشی داشتم و خواب های پریشانی می دیدم. گاهی خواب می دیدم راننده ی تریلی هستم یا بلدوزر می رانم و از حال و روزم و این که در کجا هستم خبر نداشتم! شانزدهم فروردین تخت خالی شد و من از کف اتاق بیمارستان به روی تخت منتقل شدم. تازه بعد آن بود که آمدند زخم هایم را بدون معالجه، فقط پانسمان و باندپیچی کردند ! در آن موقع بود که به خود آمدم و فهمیدم اسیر شده ام. روی تخت، قادر به حرکت دادن سر و گردن نبودم و فقط به سقف بیمارستان زل می زدم! چهار، پنج روز که به این حالت افتاده بودم، یکی از اسرای مجروح آمد و کمی سر تخت را بالا کشید. از این که اطرافم را می دیدم خیلی خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم و بارها خدا را به این لطف و عنایتی که در حق من کرده بود شکر می کردم. چیزی که در بیمارستان به آن توجه نمی شد، رسیدگی به وضعیت بهداشتی بیمارستان و مجروحین بود. به خاطر شرایط جسمانی ام نیاز به نظافت بسترم بود. پرسنل بیمارستان هم توجهی نداشتند و هیچ اقدامی در این خصوص نمی کردند. تشکم پلاستیکی و غیرقابل نفوذ بود. وقتی ادرار می کردم، روی تشک جمع می شد. من که اراده و حرکتی از خود نداشتم، با دست چپم که سالم بود ادرار را از روی تخت پایین می ریختم.اول اردیبهشت بود و من همچنان روی تخت بیمارستان، از شدت درد حتی به اندازه ی ده درجه هم قادر به بلند شدن نبودم. سرم را که به دور و بر انداختم، دیدم بچه ها درحال خواندن نماز هستند. تازه یادم افتاده بود که باید نماز هم خواند. با خود گفتم: پس من چرا نماز نمی خونم. فراموش کرده بودم که بایستی وضو گرفت و یا تیمم کرد. در حالت درازکش نیت کردم و تکبیر گفتم و شروع به خواندن کردم. اشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له و ... کمی مکث کردم و با تعجب گفتم: اِ، نماز که از این جا شروع نمی شه! با کمی فکر کردن که ازکجا باید بخوانم، دوباره شروع کردم. الله اکبر، السلام علیک ایهاالنبی و رحمة الله برکاته و... اِ، این هم که نیست! نماز را کلا فراموش کرده بودم و هر چه فکر کردم به ذهنم نیامد که نیامد. یک ماهی که در بیمارستان العماره بودم فقط دوبار پانسمان مرا عوض کردند، حال وخیمی داشتم و هیچ کاری بابت درمانم  انجام نمی دادند. بنابراین تصمیم گرفتند من و دو نفر دیگر از زخمی ها را برای درمان به بیمارستان بغداد انتقال دهند. به همین خاطر یکی از عواملین بیمارستان برای نوشتن مشخصاتم، پیشم آمد. اسمم را که پرسید، مات و مبهوت ماندم. فراموش کرده بودم. با خودم گفتم: اِ! راست می گه اسمم چیه؟! وقتی چیزی نگفتم، پرسید: اسمت حسنه؟ - گفتم: نه! - ناصره؟ - نه! - محمده؟ - نه! هر اسمی را که برد، گفتم: نه! بعد راهش را گرفت و رفت.دو روز از آن ماجرا می گذشت که چند اسیر مجروح آوردند. یکی از آن ها عباس عسگربندلو، دوست صمیمی و همکلاسی ناصر بود که به منزل ما رفت و آمد داشت و تو یادگیری بهتر برخی دروس فنی کمکشان می کردم. او را به اتاقمان که ده، دوازده تخت داشت، آوردند. تا چشمش به من افتاد، با تعجب صدا زد: مرتضی، این جا چیکار می کنی؟! - بدون معطلی گفتم: آره، آره، مرتضی، مرتضی! - با تعجب پرسید: چرا اسمتودوبار گفتی؟! اسممو فراموش کرده بودم،همین که تو صدام کردی یهو به ذهنم اومد. از شدت خوشحالی و از ترس این که دوباره فراموشش کنم تکرارش کردم! مرتضی من خانوادتو می شناسم و اسماشونم می دونم! اسم همه شون تو ذهنمه، فقط اسم خودمو فراموش کرده بودم. به همین خاطر ما رو انتقال ندادند و این جا نگه مون داشتند. یکی، دو روز از آمدن عباس می گذشت که سر و کله ی نماینده ی صلیب سرخ پیدا شد. وقتی اسم و مشخصات همه را نوشت، در برگه های جداگانه ی سبزرنگ از ما فقط یک امضا گرفت و کارتی به هریک از ما داد که شماره های اسارتمان در آن نوشته شده بود. شماره ی من 3137 بود. من و عباس، یک هفته، ده روزی، در یک اتاق، روبروی هم خوابیده بودیم و در مورد مسائل مختلف صحبت می کردیم. بر اثر اصابت گلوله، روده اش قطع شده بود وآن را درست بخیه نزده بودند.در آن روزها، شخصی گاهی اوقات به بیمارستان سرک می کشید تا از زخمی ها اطلاعات جمع آوری کند. همین که احساس می کردم به طرف اتاقمان می آید و یا از صحبت هایش متوجه می شدم که قصد گرفتن اطلاعات و سین جیم را دارد، سریع خودم را به خواب می زدم. وقتی می دید خوابم دیگر کاری به من نداشت و برمی گشت. چهار، پنج بار به این شکل قصر دررفتم، تا این که یک سری خودم را به خواب زده بودم، پس از لحظاتی، احساس کردم رفته است. همین که چشمانم را باز کردم، دیدم بالای سرم ایستاده. دستم رو شده بود و دیگر نمی توانستم فریبش بدهم. به فارسی که لهجه اش هم به نظر کردی می رسید، پرسید: آقا پسر؟! - گفتم: بله! - اسمت چیه؟ - من که به لطف وجود عباس توانسته بودم اسمم را به یاد بیاورم، گفتم: مرتضی حالت خوبه؟ - می بینی که وضعم چطوریه! بگو ببینم هواپیماهای ایران از کجا بلند می شن و عراق رو می زنند؟! من که اطلاعات زیادی راجع به منطقه داشتم، از خدا خواستم طوری پاسخش را بدهم که سئوال دیگری از من نپرسد. چون اگر خدای ناکرده کمی اطلاعات می دادم امکان داشت با آن همه زخم و ترکشی که در بدنم بود، زیر شکنجه تاب نیاورم و مجبور شوم همه چیز را لو بدهم و آن ها هم تا وقتی که مطمئن نمی شدند همه ی اطلاعات را لو داده ام، ول کن نبودند. خودم را به بی حالی زدم و گفتم: والا دقیقا نمی دونم ولی یه بار که به مشهد رفته بودم دیدم هواپیما بلند شد، شاید از اون جا می زنند!  به گمان این که هذیان می گویم، با دستش اشاره کرد و گفت: بخواب پسرم، تو حالت خیلی خرابه! لطف و عنایت خداوند متعال بود که مرا با این جواب رها کرد و دیگر با من کاری نداشت و  از این که به خیر گذشته بود خدا را شکر می کردم. وقتی اسمم را به کارکنان بیمارستان گفتم، بعد از چند روز آماده ام کردند برای انتقال به بغداد. زمان رفتن فرارسید. اما نتوانستم برای آخرین بار چهره ی معصوم عباس را ببینم و بدون خداحافظی آن جا را ترک کردم. به جز من دو مجروح دیگر هم بودند. علی بلوکات که ارتشی بود و گلوله ای به کتفش اصابت کرده و انگشتانش حرکتی نداشتند و سیدجواد مستوری که خمپاره افتاده بود جلوی پایش و موج انفجار دستانش را بی حس کرده بود و پاهایش هم تقریبا بی حرکت بودند. هر سه  نفرمان را داخل آمبولانسی که توسط پنج سرباز عراقی محافظت می شد کردند و راهی بغداد شدیم . عباس هم چند روز پس از ما مظلومانه و در غربت به شهادت رسیده بود.

صفحه1 از3

درباره ی کانون

تشکل (سازمان) مردم‌نهاد «کانـون سنگرسازان بی‌سنگر»، در سال 1383 با همت هیأت‌امنای آن که متشکل از «347» نفر از فرماندهان و باسابقه‌ترین نیروهای عملیاتی و ستادی «6» قرارگاه (لشگر)، «14» تیپ و «69» گردان مهندسی رزمی و پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی در دوران دفاع مقدس ـ از سراسر کشور ـ بودند، تأسیس گردید و باعث شد این نیروها مجدداً گرد هم آیند.

 

با این اوصاف، «کانـون سنگرسازان بی‌سنگر» مؤسسه‌ای فرهنگی ـ صنفی در راستای اهداف انقلاب اسلامی است که به منظور حفظ انسجام نیروهای پ.م.ج.ج، تلاش در جهت ادامة راه شهدای جهاد، حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، گرامیداشت یاد و خاطرة شهدای جهادگر و ایثارگران سازمان پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد (پ.م.ج.ج) در هشت سال دفاع مقدس، حمایت از ایثارگران جهاد و خانواده‌های ایشان و ترویج فعالیت‌های فرهنگی، علمی و تخصصی این عزیزان، تأسیس شده و فعالیت می‌نماید.

آخرین مطالب

عضویت در خبرنامه

کاربر گرامی؛ لطفا برای اطلاع از فراخوان‏ ها و اطلاعیه های کانون سنگرسازان بی سنگر عضو شوید.